میسان



بسم الله الرحمن الرحیم
اول. آسید ابراهیم خسروشاهی رحمه الله علیه دیدم که می گفت آقای بهجت رحمه الله علیه برایشان تعریف کرده که در بغداد کسی مریض شد (مرحوم آسید ابراهیم احتمال می داد که این شخص، خود آقای بهجت بوده). مریض را به بیمارستان بردند. بیمارستان پرستاری مسیحی داشت که گویا زیبا بود. این آقا اصلا به این پرستار توجه نداشت. روزی پرستار رو می کند به این آقا و می گوید: آقا مگر من زیبا نیستم، چرا به من نگاه نمی کنی؟!
آن آقا گویا فرموده اند که آخر من یک محبوب زیبایی دارم؛ .می ترسم اگر به تو نگاه کنم، او به من نگاه نکند.
دوم. دیروز آخرین پروژه م رو هم تحویل دادم. پروژه فولاد. استادش می گفت نترس، نمی اندازمت!! فارغ التحصیل شدم یه جورایی. عصر دیروز هم اس ام اس اومد که نشون می داد توو حوزه قبول شدم. باورم نمی شد. امروز زنگ زدم. گفتن قبول شدی. آخه توو مصاحبه، انگاری رد شدم. به خاطر اینکه سوالای چرت می پرسیدن! ولی بعدش انگار توو هسته ی گزینش قبول شدم. مهربونی ش رو می بینی. می بینی بدی رو با خوبی جواب می ده. قتل الانسان ما اکفره. گفتم خودت می دونی انگیزه م رو. اگه خیرم هست برم. ولی خیلی دعا می کردم که خیرم باشه! الحمدلله علی کل حال، الحمدلله کما هو اهله. یه فضای جدید داره شروع می شه. توو یه شهر دیگه. خانواده راضی نبودن. بابام می گفت بیا بفرستمت هرجا که می خوای ولی قم نه. خودش راضی شون کرد. الان بابام ذوق رفتنم رو داره. مامانم هم ایضا. ممنون از اولیاء الله. از ولی الله. خودت می دونی برا چی می خوام برم. لطفا من رو برسون. نستغفر الله و نسئله التوبه. اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من الذابین عنه.



اول: دیروز یه جا خوندم که اگه می خواین زبان تون خوب شه یه وبلاگ راه بندازید و جملات کوتاهی از روزی که داشتید رو اونجا به همون زبان بنویسید. اگر هم معنی کلمه ای رو نمی دونستید، تووی پرانتز به فارسی بنویسید. با این کار هر وفت اون کلمه و معنی رو ببینید زود حفظش می کنید و گویا صاف می ره توو ضمیر ناخودآگاه تون. به خاطر همین امروز یه بلاگ زدم به اسم Записки на Русском!!! شاید واقعا جواب داد!

دوم: امروز روز مهمیه. روز عهد، پیمان، قول خدا کمک کنه زیر قول مون نزنیم. بعون الله و بقوته

سوم: گویا از آقای بهجت نقل است که آقایی، یک جوانی را در کاظمین دیده بوده که دارد در قنوت برای تعجیل فرج به اسم "صاحب" دعا می کند. اللهم عجل فرج الصاحب و العافیه و النصر و اجعلنا من الذابین عنه

گویا آشیخ محمد کوهستانی رحمه الله علیه در یک مکاشفه ای حضرت علی اکبر علیه السلام را می بیند. حضرت می فرماید که آشیخ محمد، ما دستمان پیش پدرمان خیلی باز است ولی مردم از ما چیزی نمی خواهند. بله . عادتکم الاحسان

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه واشیاعه و الذابین عنه و المستشهدین بین یدیه و المنتظرین له


هشت هزار و چهار صد و یک روز از سوم مهر ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار گذشت. امشب باید شمع بیست و سه سالگی ام را فوت کنم! البته چون محرم است بدون کیک و متعلقات .

پارسال روز تولدم نوشتم که سال دیگه این روز می خوام چه جوری باشم. فک می کنم خیلی روش خوبیه که روز تولد آدم، روز قدر باشه. منظورم از قدر، اندازه گیریه. آدم یه دو دو تا چهارتا بکنه ببینه چند چنده. البته درست تر اینه که محاسبه روزانه و شبانه باشه ولی خب بازده سالانه هم مهمه!
پارسال نوشتم دوست دارم سال دیگه آدم بهتری باشم. درست تر باشم. محرک تر باشم. قریب تر باشم کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا خدایا ما که گند زدیم خودت کفایت کن که تو برای بنده هایت کافی هستی.
پارسال نوشتم دوست دارم سال دیگه لمعه و تحفه را خوانده باشم که نخواندم! فقط کمی از مطهرات کشف الرموز و صوم کشف و تنقیح را خواندم. خیلی کم است.
نوشتم سال دیگه باید الفیه را حفظ کنم و اگر شد منظومه هایی دیگر که این هم نشد. فقط کمتر از ربعِ الفیه را حفظم.
نوشتم روسی و انگلیسی ام کامل شود که بازهم نشد. کمی روسی ام بهتر شد و مقدار کمی اسپانیایی. فقط همین!
مهندس درست و حسابی هم نشدیم! ترم هفت رو مشروط شدم و ترم هشت کمی بهتر بودم. تابستان هم که سرکار رفتم و البت هنوز پول و پَلِه ای ندادن:))
کارهای دیگر را هم نوشتم که کلا هیچ کدام را انجام ندادم!
حالا که فک می کنم به نظرم خیلی وقت تلف و (.) کردم. الان که فک می کنم می بینم خیلی بدبخت بودم. می بینم هیچ کاری نکردم. نه قربی به دست اومد و نه حرکتی. عریانِ عریان، لُختِ لُخت. به قول عین صاد شلوار و قمیص رو هم باختیم!. استغفر الله و اسئله التوبه ولی از اون طرف، الطاف و نعم الهی بی حد و حصر. نمی دونم چه شکلی شکر کنم. خدا کنه اسیر

استدراج نشیم. باید شکر کنیم، شکرا لله، الحمد لله.

و اما امسال. نمی دونم سال دیگه شمع بیست و چهار سالگی م رو در حالیکه کچل کردم برا سربازی فوت می کنم یا اینکه توو یه کشور سرد و غریبم و یا اینکه هنوز هم دانشجو ام و توو ایرانم و یا اینکه ریش گذاشتم و یقه ی پوشیدم و یا اینکه چیزای دیگه که عقلم نمی رسه!! واقعا نمی دونم. امروز به خدا گفتم من نمی دونم چی بشم و چی می شه. تو که رحیم و رحمان و لطیف و خبیر و سمیع و بصیری کاری کن که سال دیگه جایی باشم و جوری باشم که تو بیشتر دوست داری و در نتیجه امام زمانم بیشتر دوست داره. کل خیر بیده
فعلا هم که باید واحد های مونده رو پاس کنم و البته یه کم هم بورس یاد گرفتم و از دیروز جدی تر شده و بعدش هم ببینیم چی خدا می خواد.
.چیزی که الان به ذهنم می رسه، آخرین سخنرانی آقا مرتضی تهرانی رحمه الله علیهِ! توو این سخنرانی ایشون یه داستانی از پدرشون آقا میرزا عبدالعلی تهرانی رحمه الله علیه تعریف می کنن که خیلی غریب و عجیبه. می گن یه روزی یکی از مرید های پدر ما می یان پیش میرزا. فصل بهار بوده و یه گُلی هم برای میرزا می یاره. گُل رو به میرزا می ده و می گه آقا یه توصیه ای، رهاوردی، چیزی ندارید برا ما؟ ایشون یه کم تفکر می کنه و بعد می گه: روزی پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه به یاد خدا باش به صورتیکه هیچ فکری و خواطری حواست رو پرت نکنه از ذات حق. اون مرید بلند می شه که بره که یکدفعه میرزا صداش می کنه می گه: فلانی؛ پنج دقیقه زیاده!! فقط روزی دو دقیقه به یاد خدا باش، همین!
خیلی عجیبه. توو بیست و چهار ساعت فقط دو دقیقه خالص به یاد خدا باشیم. به نظر راحت می یاد ولی در عمل لا ادری!
خدایا سال دیگه اگه زنده بودیم آدم تر باشیم، بهتر باشیم، درست تر باشیم، جوری باشیم که تو دوست داری، یار ولی باشیم نه خار راهش. اگر هم که اراده ات به رفتن از این وانفسا بود، ببخش و ببر اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


24 سالگی. یعنی هشت هزار و هفتصد و شصت و شش روز گذشت.

پارسال نمی دونستم 24 سالگی ام چه جوره. اصلا هستم یا نه. اینجام یا نه. سربازم یا نه. یقه ی دارم یا نه. ولی الان به لطف باری تعالی، سرباز شدم. سربازی که یقه ی می پوشه و قم رفته و فعلا هست. و البته که :

لایق نبوده ام که کند دعوتم کسی؛

مولا کریم بوده که دعوت نموده است
 

وافعا حس غریبی دارم. مدیر مدرسه می گه یکی بود که می اومد درس آقای جوادی آملی. جوون بود و خیلی هم اشکال می کرد. یه روز بعد درس اومد پیش آقای جوادی و گفت که آقا من دیگه نمی خوام باشم و طلبگی به درد نمی خوره و خداحافظی کرد. وقتی که رفت دیدیم آقای جوادی به پهنای صورت داره اشک می ریزه و می گه:"نمی دونه دیروز امام زمان اسمش رو خط زدن". من این حرف رو برعکس خیلی حرفای دیگه، خیلی قبول دارم. خدا کنه که اسم ما خط نخوره.

 

یه سال دیگه هم گذشت. خدا خودش به فقرمون رحم کنه. به حق غنی بودنش. حوصله ی کِش دادن ندارم. فقط بازم به خدا می گم که من نمی دونم چی می شه. تو که رحیم و رحمان و لطیف و خبیر و سمیع و بصیری کاری کن که سال دیگه جایی باشم و جوری باشم که تو بیشتر دوست داری و در نتیجه امام زمانم بیشتر دوست داره. کل خیر بیده. این طوری بهتره

امشب شام شهادت امام زین العابدین و سید الساجدین صلوات الله علیه است. اول دعای ابوحمزه خیلی عجیبه. بی مقدمه کلی چیز می گه: اِلهی لا تُؤَدِّبْنی بِعُقُوبَتِکَ ، وَ لا تَمْکُرْ بی فی حیلَتِکَ ، مِنْ اَیْنَ لِیَ الْخَیْرُ یا رَبِّ وَ لا یُوجَدُ إلاّ مِنْ عِنْدِکَ ، وَ مِنْ اَیْنَ لِیَ النَّجاةُ وَ لا تُسْتَطاعُ إلاّ بِکَ


آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها